يك آخر هفته ي خوب
اول از همه بگم به دليل اتمام دوران تحصيلم كه به خاطر بسياري از مسائل مختلف و گاها پيچيده(!) اندكي طولاني شده بود بسيار خوشحالم !!! و به خودم تبريك ميگم ! اين پنجشنبه و جمعه اي كه گذشت اولين " آخر هفته " اي بود كه دغدغه هيچ درس و كلاسي رو نداشتم و واسه همين بهم خوش گذشت... عصر پنجشنبه خونه مريم جون (مامان هانا كوچولو) دعوت بوديم كه با رهام رفتيم اونجا. اولش كه رهام چسبيد به من چون از خواب بيدار شده بود ، ولي بعدش با بچه ها كلي بازي كردن و البته كلي فضولي ! رهام هر دو دقيقه يكبار مي رفت كفشامونو از دم در مي آورد و مي گفت دد ... تو آشپزخونه سرك مي كشيد و فندك گازشون رو همش مي زد ! چند تا از عكساش: در حال خوردن ژله و توت فرنگ...
نویسنده :
شیما
16:40





